|
چون به تاريخ جهان سر مي
زنيم
|
گوئيا آتش به مجمر مي زنيم
|
|
بانوان ، سر در گريبان غمزده
|
از جنايات ها بشر ، ماتم
زده
|
|
ديربازي برده اش ساختند
|
برده داران كاخ از او مي
ساختند
|
|
گاه همچون يك عروسك ، بوده
است
|
زينت افزايي چو عينك ، بوده
است
|
|
گاه در خيل غنايم بوده است
|
در صف اسب و بهايم بوده است
|
|
گاه با دست پدرهايي شرور
|
مي شده زنده ، ميان خاك گور
|
|
گاه او را همچون حيوان ديده
اند
|
گاه حيوان را بر او بگزيده
اند
|
|
جاهليت پس دو فصل اعظم است
|
بخشي از آن نو و بخشي اقدم
است
|
|
جاهليت هاي نو اكنون ببين
|
گوئيا بختش شده افسون ببين
|
|
بهر تبليغ كالايي ، نژند
|
عكس او را روي كالا مي زنند
|
|
روي كيف و دستمال و سنگ و
چوب
|
عكس او چون شمس در حال غروب
|
|
برده هاي جنسي و در سينما
|
جمله گي در اينترنت و در
سايت ها
|
|
از براي لقمه اي نان و پنير
|
در كف گرگان دنيايي ، اسير
|
|
درميان چهره شان ، گر بنگري
|
پس به رمز بردگي ، پي مي
بري
|
|
باورش گشته كه يك كالاست،
او
|
ياد او رفته كه بس والاست ،
او
|
|
باوري اين گونه ، اوج فاجعه
است
|
زندگي در امتداد سانحه ست
|
|
فاطمه ، يعني نكن باور چنين
|
جاي عكس توست در عرش برين
|
|
روي جعبه جاي تصوير تو نيست
|
جامعه قائم به تخدير تو
نيست
|
|
يك گروهي از زنان همچون
جماد
|
يخ زده در ذهن هاي انجماد
|
|
يك گروهي چون گياهان در
خزان
|
پاي در خاكند اما مهربان
|
|
يك گروهي چون بهايم بار بر
|
يك گروهي چوب ، اما نيشكر
|
|
يك گروهي خودنما همچون كلاغ
|
بر طلا و برق آن در اشتياق
|
|
يك گروهي چون كبوتر بي صدا
|
مي پرند اندر فضاي غصه ها
|
|
يك گروهي سلطه گستر ، چون
عقاب
|
شوهران از دستشان ، اندر
عذاب
|
|
عده اي حراف اما بي ثمر
|
با خبر از خويش و از حق بي خبر
|
|
يك گروهي در پي اميال خويش
|
جامعه كش از بد افعال خويش
|
|
يك گروهي در پي عشق و شكار
|
عاقبت رنج و طلاق و انتحار
|
|
يك گروهي در ميان دادگاه
|
جمله مي گويند هستم بي گناه
|
|
آن كه مي آراست خود را او
كه بود ؟
|
حال مي گويي به من توهين
نمود ؟
|
|
يك گروهي همچو بت در كوچه
ها
|
در نگاه كودكان ،آلوچه ها
|
|
خود نمي دانند از چه اين
چنين
|
مو پريشان كرده اند اندر
جبين
|
|
مد و تقليد است جمله كارشان
|
كرده اين رفتارشان ،
بيمارشان
|
|
چون كه اين رفتار مثل سم گزاست
|
دشمن رفتار نيك مردهاست
|
|
يك گروهي پاسدار سنت اند
|
سنتي كز جاهلان ، وا مي
خرند
|
|
بسته از تقليد بر پاي جوان
|
صد هزاران بند و قانون و
ضمان
|
|
برده اند از اين ندانسن به
عرش
|
مهر و خرج ازدواج و كيف و
كفش
|