یه جریان تکون دهنده و استثنائی

آیه های الهی
بیش از 2 ماه قبل یکی از عزیزانم سکته مغزی کامل کرده بود ..... بعد از مدتی که تو بیمارستان  بودند، چون منزلشون شهرستان بود افتخار اینو پیدا کردیم که از قبل عید تا الان ازشون پذیرایی و پرستاری کنیمتو این مدت خدا آیه های آفاقی و انفسی زیادی رو نشونمون داد که سعی میکنم شما رو با نمونه ای از این آیه ها و نشونه های الهی آشنا کنمسنریهم آیاتنا فی الآفاق و فی انفسهم

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

نکته 1
کسی که تو سلامت ظاهری کامل بود ... با لخته شدن فقط و فقط یک ذره خون ...کمتر از سر کبریت ....تو مغزش ...دیگه توان حرکت دادن حتی زبونش رو هم نداره
حواسمون باشه .....فاصله سلامتی تا بیماری رو خودتون محاسبه کنید
.....خدایا شکرت
نکته 2
مطمئنا اگه ایشون دستور قرآن رو در مورد خوردن غذاهای طیب و سالم و پاک رعایت کرده بود و گردش خون تو بدنش در اثر مصرف غذای سالم به طور طبیعی بود .... این طور راحت با یه تحریک عصبی جزئی و یا غلظت خون این مشکل براش پیش نمی آمد که خودش و خانواده اش رو تو چنین شرایطی قرار بده
 
نکته 3  
از چند سال قبل که منزلمون رو عوض کردیم علیرغم اینکه همسر و فرزندان ایشون به منزل ما اومده بودند و حتی ما هم به منزلشون رفته بودیم اما خودش منزلمون نیومده بود ....بالاخره منزل ما آمد.....اما در حالیکه روی برانکارد بود و توان حرکت نداشت
تقدیرات ما در اثر اعمال و رفتار و نیات ما دائما در حال تغییره ...یکی از اون چیزهایی که تقدیراتمون رو به احسن الحال تبدیل میکنه و قرآن هم روش سفارش کرده صله ارحامه
نکته 4

در طول مدتی که از ایشون نگهداری و یرستاری میکردیم سعی کردیم با این نیت کار کنیم که اگه فرداروزی ایشون خوب شد و به جای تشکر زد تو گوشمون اصلا ناراحت نشیم...آخه اگه کار رو برای خدا انجام بدی که نباید از بنده خدا توقع تشکر داشته باشی ... انتظار تشکر و تقدیر از
بنده خدا  معامله با خدا رو به هم میزنه...وظیفه این بوده که پرستاری کنیم .... چشم ...حتی اگه فحش بشنویم
نکته 5
این جریان یه کلاس درس واقعی برای ما بود که تو امتحان صبر و تحمل مردود میشیم یا میریم کلاس بالاتر
حاضریم با جون و دل همه وقت و انرژی و مالمون رو برای یه مخلوق خدا صرف کنیم یا نه
نکته 6
شاید قدر نعمت سلامتی رو وقتی بفهمیم که یه ذره تکون خوردن انگشت دست بعد 2 ماه اینهمه تو و چندین خانواده رو خوشحال کنه
اگه الان داری به انگشتات نگاه میکنی خدا رو خیلی واسه این نعمتش شکر کن
نکته 7
گاهی مشکلاتی که برامون پیش میاد و به ظاهر برامون عذابه عین رحمته ...مثل همین جریان که هم برای ما و هم برای خودش یه نعمت بود ....چیزی که شاید بعدا خودش هم بفهمه
نکته8
ایشون حدود 2 سال قبل از مرحوم پدرش که سرطان گرفته بود خیلی پرستاری و مراقبت کرده بود و الان هم عزیزانش با جون و دل دور و برش ازش نگهداری میکنن
به قولی  
هر چه کنی به خود کنی ....گر همه نیک و بد کنی

                     إِنْ أَحْسَنتُمْ أَحْسَنتُمْ لِأَنفُسِكُمْ وَإِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا

نکته 9
امروز صبح زود  بعد از مدتها از منزلمون به منزل خودشون تو شهرستان منتقل شد ....در حالیکه اشک میریخت ...اشکهایی شاید که میخواست بگه شرمنده ام ....و اشکهایی که از چشمان ما می آمد به این معنی که ما هم شرمنده ایم که شاید میتونستیم از این امانتی که خدا تو این مدت دست ما سپرده بود بهتر از اینها نگهداری کنیم .....
خدایا ممنونم ازت به خاطر این نعمتت

حقیقتش رو همه دوستش دارن،‌حتی اگه نشناسنش

زمان شوروی کمونیستی سابق برای تجارت با قطار بین ایران و شوروی دائما در سفر بودم

تو مسیر افراد دیگه ای هم مثل من بودند ... به خاطر اینكه تو مسیر بیكار بودند معمولا وقتشون رو به ورق بازی و قمار میگذرودند ...تو كوپه سربازان و افسران شوروی هم ما رو مراقبت میكردند

در حالیكه بقیه در حال بازی بودند .... من كه اهل این كارها نبودم یه گوشه ای نشسته بودم و یه نهج البلاغه كوچك جیبی داشتم و می خوندمش ....یه بار یكی از این افسرها توجهش به من جلب شد ...اومد جلو ازم پرسید چی میخونی

بهش توضیح دادم ...كه یه فردی به نام امام علی یه مجموعه صحبتها و دستورات و راهنمائی هایی برای مسلمونها داره كه من مطالعه اش میكنم

ازم خواست یك بخشش رو براش بخونم

اتفاقی بخشی رو كه مربوط به اسرا و نحوه برخورد با اسرا و اینكه نباید با فرمانده هان اسیر دشمن همونطوری كه با سربازان اسیر برخورد میشه رفتار كرد و فرمانده بودنشون رو باید لحاظ كرد و یه سری نكات در این مورد رو خوندم

وقتی این صحبت ها رو شنید ، شگفت زده شد و با هیجان خاصی گفت : این مرد لنین دومه

گفتم اما اون 1400 سال پیش زندگی میكرده !

گفت: پس این مرد لنین اوله !!!!!


این خاطره رو مهدی عزیز برامون فرستاده

یوسف این مدلی رو دیدی ؟

مجتبی یه جوون خوش بر و رو و پاك بود

تو روستاشون یه بیوه زنی بود كه دنبال مجتبی بود

پاكی مجتبی بهش اجازه نمیداد با اون زن همراه بشه

یه روز تو یه شرایط خاصی اون زن مجتبی رو تو ساعت خلوتی تو مسجد گیر میندازه

اما مجتبی حاضر نمیشه نیاز اون زن رو اجابت كنه

وقتی این مخالفت رو میبینه و ازش نا امید میشه و از طرفی هم آبروی خودش رو در خطر میبینه مجتبی رو به تجاوز بهش متهم میكنه و بعد كولی بازی همه مردم رو از این تعرض مطلع میكنه

مجتبی كه مدركی برای دفاع از خودش نداشت توسط مردم شدیدا مجازات میشه و شلاق میخوره

مجتبی به خاطر كاری كه نكرده بود هم مجازات شد و هم آبروش به كلی پیش مردم رفت

مجتبی دل شكسته و دلگیر از آبروی از دست رفته اش بعد این ماجرا به مادرش وصیت میكنه كه :

وقتی از دنیا رفت طنابی دور گردنم بنداز و تو كل روستا جنازه منو دور بده و به مردم نشون بده


مدت كمی میگذره و مجتبی عازم جبهه میشه

اما....

تعریف میكنند لحظه شهادتش مجتبی زانو زده بود و دستاش به سمت آسمون بود 

....مجتبی شهید میشه و پیكرش بعد از مدتی به روستاشون میرسه در حالیكه سری بر تنش نبود

پیكری بدون سر

سر و گردنی نمونده بود كه طنابی به دورش بیافته !

میگند وقتی شهید رو به شهر میآوردن انگار تو شهر مراسم عروسی بود ...مردم هم ناراحت بودن و از طرفی هم خوشحال ...خوشحال از اینكه اینچنین این شهید عزت پیدا كرده بود در مقابل تهمتی كه برگردنش بود

انگار داستان یوسف و زلیخا دوباره تكرار شده بود




این ماجرای یكی از آشنایانم بود كه حیفم میاد این رو هم نگم كه مجتبی نتیجه تربیت یه مادر پاك بود. مادری كه تو مراسم دفن پسرش سخنرانی عجیبی برای مردم كرده بود

این مادر پسر دیگه ای هم داشته ....پسرش تو یه حادثه ضربه ای به سرش میخوره و دچار اختلال روانی میشه ...همسر پسرش ش بعد یه مدتی در حالیكه بچه هم داشته از پسرش جدا میشه ...بچه ای به اسم هوشنگ كه نه پدرش میتونسته اونو نگه داره نه مادرش حاضر بوده اونو بپذیره

مادربزرگش ( همون مادر مجتبی) اون رو پیش خودش میاره و تربیتش میكنه ...چنان تربیتی كه اون رو هم به جبهه میفرسته و بعد مدتی هوشنگ هم مثل عموش مجتبی شهید میشه

در واقع این شیر زن نوه اش رو هم مثل پسرش تربیت كرد كه هر دو شهید شدند