مجتبی یه جوون خوش بر و رو و پاك بود

تو روستاشون یه بیوه زنی بود كه دنبال مجتبی بود

پاكی مجتبی بهش اجازه نمیداد با اون زن همراه بشه

یه روز تو یه شرایط خاصی اون زن مجتبی رو تو ساعت خلوتی تو مسجد گیر میندازه

اما مجتبی حاضر نمیشه نیاز اون زن رو اجابت كنه

وقتی این مخالفت رو میبینه و ازش نا امید میشه و از طرفی هم آبروی خودش رو در خطر میبینه مجتبی رو به تجاوز بهش متهم میكنه و بعد كولی بازی همه مردم رو از این تعرض مطلع میكنه

مجتبی كه مدركی برای دفاع از خودش نداشت توسط مردم شدیدا مجازات میشه و شلاق میخوره

مجتبی به خاطر كاری كه نكرده بود هم مجازات شد و هم آبروش به كلی پیش مردم رفت

مجتبی دل شكسته و دلگیر از آبروی از دست رفته اش بعد این ماجرا به مادرش وصیت میكنه كه :

وقتی از دنیا رفت طنابی دور گردنم بنداز و تو كل روستا جنازه منو دور بده و به مردم نشون بده


مدت كمی میگذره و مجتبی عازم جبهه میشه

اما....

تعریف میكنند لحظه شهادتش مجتبی زانو زده بود و دستاش به سمت آسمون بود 

....مجتبی شهید میشه و پیكرش بعد از مدتی به روستاشون میرسه در حالیكه سری بر تنش نبود

پیكری بدون سر

سر و گردنی نمونده بود كه طنابی به دورش بیافته !

میگند وقتی شهید رو به شهر میآوردن انگار تو شهر مراسم عروسی بود ...مردم هم ناراحت بودن و از طرفی هم خوشحال ...خوشحال از اینكه اینچنین این شهید عزت پیدا كرده بود در مقابل تهمتی كه برگردنش بود

انگار داستان یوسف و زلیخا دوباره تكرار شده بود




این ماجرای یكی از آشنایانم بود كه حیفم میاد این رو هم نگم كه مجتبی نتیجه تربیت یه مادر پاك بود. مادری كه تو مراسم دفن پسرش سخنرانی عجیبی برای مردم كرده بود

این مادر پسر دیگه ای هم داشته ....پسرش تو یه حادثه ضربه ای به سرش میخوره و دچار اختلال روانی میشه ...همسر پسرش ش بعد یه مدتی در حالیكه بچه هم داشته از پسرش جدا میشه ...بچه ای به اسم هوشنگ كه نه پدرش میتونسته اونو نگه داره نه مادرش حاضر بوده اونو بپذیره

مادربزرگش ( همون مادر مجتبی) اون رو پیش خودش میاره و تربیتش میكنه ...چنان تربیتی كه اون رو هم به جبهه میفرسته و بعد مدتی هوشنگ هم مثل عموش مجتبی شهید میشه

در واقع این شیر زن نوه اش رو هم مثل پسرش تربیت كرد كه هر دو شهید شدند