یادم باشد

به نفرین پیراهنم دچار نشوم ، آنگاه که او را عرق آلود در گوشه ای پرت میکنم

و ظرفی که تمیزی اش را به من التماس میکند

و لقمه ای که دوست دارد عاشقانه او را صرف کنم

یادم نرود .....

به همه چیز احترام بگذارم

و یادم میماند....

که کودکی گرسنه است و پرنده ای گرفتار سرزمینی کفرآلود است.


((این متن رو " تماشاگه راز "برای این وبلاگ نوشته و فرستاده))