حق من ...حق او  

گفتم : دلم بد جوري پره ،عصباني ام و...

گفت : ظلم كردي به كسي ؟حقي ضايع كردي ؟

گفتم : مشكل همينه كه نميدونم ....من حق بعضي ها رو ياد آوري كردم بهشون

         و حق خودم رو هم ياد آوري كردم

گفت : اين كه درسته 

گفتم : مي  ترسم در تشخيص حق اون و حق خودم اشتباه كرده باشم

         مي ترسم احساسي و غير عقلي گفته باشم

         مي ترسم خلاف تقوي كرده باشم و من مصداق ظالمين در قرآن باشم .... بلاتكليفم...

گفت : آنچه حق پنداشتي بگو

گفتم : گفتم ...و گفتم  ... و گفتم...

گفت : اينها كه گفتي همه حق بود و تو خلاف تقوي و منطق نكرده اي  


        و چه آرامشي يافتم  وقتي فهميدم كه به تكليفم عمل كرده ام  ،

اما ...

       اما... اي كاش قبل از عمل از مردان خدا وظيفه خود را ميجستم


تا در آتش  ترديد نمي سوختم